شیرازه - کتابخانه قرن (۵۲): دا

کتاب دا
    • نویسنده, سام فرزانه
    • شغل, تهیه‌کننده شیرازه

شیرازه، پادکستی از بی‌بی‌سی فارسی، درباره کتاب است. این برنامه از سال ۱۴۰۱ کتاب‌های تاثیرگذار در قرن گذشته را بررسی می‌کند. آنچه در پی‌ می‌آید، متن کامل برنامه است که نسخه‌ شنیداری آن در سرویس‌های ارائه پادکست قابل دسترسی است. فهمیدن بخش‌هایی از متن زیر برای کسی که صدای برنامه را نمی‌شنود شاید آسان نباشد این‌ها مکالمه مجری و کارشناس است که با حروف ضخیم‌تر (سیاه) مشخص شده‌اند. در پادکست، این بخش‌ها در لحن افراد روشن‌تر هستند. برای تماس با شیرازه می‌توانید به این آدرس نامه بفرستید: Shirazeh@bbc.co.uk

Line
خط

سلام. من سام فرزانه هستم. پیش از شنیدن این قسمت از پادکست شیرازه، می‌خواستم نکته‌ای را با شما در میان بگذارم. کتابی که در این برنامه بررسی می‌شود درباره جنگ ایران و عراق است. این اپیزود پیش از جنگ اسرائیل علیه ایران تهیه شده و در آن اشاره‌ای به این تجربه‌ی جدید ایرانیان از جنگ نشده. حتما روزی درباره این جنگ اخیر هم کتاب‌هایی نوشته می‌شود و می‌توان آنها را هم بررسی کرد. در پایان این اپیزود، به رسم همیشگی شیرازه، برای مخاطبانم آرزویی خوش داشتم که با موضوع برنامه مرتبط است. راستش را بخواهید این تکه را هم عوض نکردم چون فکر کردم آرزوی خوب همیشه خوب است. ممنون از اینکه شنونده شیرازه هستید و حالا بی‌معطلی خواهش می‌کنم که شنونده این قسمت باشید.

سلام.

(صدای توپ و تفنگ و گزارش جان اسنو با موسیقی)

جان اسنو خبرنگاری که تا همین چند سال پیش مجری اصلی برنامه خبر شبکه چهار بریتانیا بود، در شروع جنگ عراق علیه ایران همراه با نیروهای عراقی به سمت خرمشهر رفت.

این گزارشی است که در چهاردهم مهر ۱۳۵۹ از اسنو پخش شده.

این‌جا می‌گوید که عراقی‌ها به آستانه‌ خرمشهر رسیده‌اند اما‌‌ ایرانی‌ها مقاومت می‌کنند.

یکی از فرماندهان عراقی را هم نشان می‌دهد که نشسته و سیگاری گیرانده و خستگی در می‌کند. می‌گوید خرمشهر شهر بزرگی است و هنوز آدم‌های زیادی در آن‌جا زندگی می‌کنند.

فردای آن روز در گزارش تصویر‌ی‌اش،عراقی‌ها بر بالای مخزن نفت در اسکله خرمشهر نشان داده می‌شوند. آن‌ها پوسترهای‌ صدام حسین، رهبر عراق، را در دست دارند.

به نظر می‌رسد که عراقی‌ها بندر را تصرف کرده‌اند اما هنوز صدای تیراندازی مدافعان ایرانی‌ شنیده می‌شود.

گزارش اسنو در شانزدهم مهر، حاکی از پیشروی عراقی‌ها و کاسته شدن از مقاومت ایرانی‌ها است. صدای مقاومت ایرانی‌ها کم‌تر شنیده می‌شود اما هنوز تمام نشده…

(موسیقی)

کتاب دا، خاطرات «سیده زهرا حسینی» از مقاومت مردم خرمشهر در روزهای آغازین جنگ ایران و عراق است. روزهایی که شهر اشغال شد و بسیاری از مردم شهر، مثل همین خانم حسینی و خانواده‌اش سعی کردند در کنار نظامیان از شهر دفاع کنند.

در این قسمت از شیرازه کتاب «دا» را همراه با متئو محمد فرزانه، استاد تاریخ در دانشگاه «نورت‌ایسترن»، بررسی می‌کنیم. او در نوجوانی‌ از داوطلبانِ کمک به رزمنده‌های ایرانی بود. بعدها کتابی هم درباره نقش زنان در جنگ ایران و عراق نوشت. نویسنده در این اثر به کتاب دا نیز پرداخته است. پیشاپیش بگویم که در این پادکست صحنه‌هایی توصیف می‌شوند که شاید برای بعضی مخاطبان تحملش بسیار دشوار باشد.

متئو فرزانه: من متولد اهواز هستم و معمولا تابستان‌ها می‌رفتیم به شهر اجدادی، اصفهان. برای فرار از گرما می‌ایستادیم تا آخرین حدی که می‌شد توی اصفهان، بعد برمی‌گشتیم به اهواز. روز قبل از اینکه مدرسه شروع شود، ۳۱ شهریور، من توی فرودگاه بودم که برگردم و بلیطم را هم هنوز دارم، که بلیط باطل شد و خبر آمد که یک اتفاقاتی افتاده و نمی‌دانستیم چیست.

عراق به ایران حمله کرده بود.

متئو فرزانه: بهم برخورده بود که کی جرات کرده بتواند به شهر من حمله کند، به کشور من حمله کند، به میهن. من عاشق دوستانم بودم که اهواز بودند و دیگر آن‌ها را نمی‌توانستم ببینم. عاشق خانه‌مان بودم. و از این نظر به این فکر می‌کردم توی آن سن خیلی پایین، دوازده سیزده سالگی، چه‌کار می‌توانم بکنم من.

او از هلال احمر سر در می‌آورد.

متئو فرزانه: یک بار بیشتر فرصت این را نداشتم که بروم توی منطقه و بیشتر مددکاری‌هایم را وقتی می‌کردم که مجروح می‌بردند. بعد از حملاتی که می‌شد توی فرودگاه اصفهان، می‌رفتم آن‌جا و انتقال به بیمارستان و توی خود بیمارستان داوطلب می‌شدم، و آن صحنه‌هایی که هیچ‌کسی نباید ببیند را خب توی سن خیلی خیلی پایین، آن‌جا مشاهده کردم.

(موسیقی)

متئو فرزانه: من برای اولین بار و فکر می‌کنم آخرین بار بود که یک بدن دیدم که سر نداشت.

(موسیقی)

متئو فرزانه: این خیلی وحشتناک بود. یعنی الان نمی‌توانم بگویم که هنوز کابوس این را می‌بینم، ولی خب تا چندی پیش یادم می‌افتاد. الان هم بعضی وقت‌ها مثلا فیلمی چیزی باشد، یادم می‌افتد. فلش‌بک است دیگر.

(موسیقی)

در خط مقدم جنگ - جایی که توپ و تیر بر سر هم می‌باریدند - تعداد مردان بیشتر بود ولی کمی عقب‌تر زنان زیادی بودند که می‌خواستند در دفاع از ایران شرکت کنند.

متئو فرزانه: زیاد. زیاد، خیلی زیاد. کلا زن‌هایی که توی جنگ کمک کردند بی‌شمارند به نظر من. خیلی بیشتر از مردها هستند. من می‌گویم به ازای هر مردی که توی جنگ جنگیده، حداقل یک زن، [بلکه] دو، سه، چهار، پنج- شش تا زن دیگر هم جنگیده‌اند. و خب از مددکاری گرفته تا جراح‌های زن، پرستارهای زن. زن‌های دیگر هم بودند، توی تدارکات کار می‌کردند. این‌ها بی‌شمار بودند. و همان زن‌هایی که می‌بردند النگوی خودشان را، نمی‌دانم انگشتر خودشان را، آینه و شمعدان‌شان را اهدا می‌کردند.

(موسیقی)

در میانه‌های‌ جنگ، آقای فرزانه از ایران مهاجرت می‌کند و در آمریکا به تحصیلاتش ادامه می‌دهد. در سال ۲۰۰۹ در سفری به ایران به آبادان و خرمشهر هم می‌رود و در آن‌جا احساس می‌کند که در روایت‌های جنگ، جای زنان خالی است؛ زنانی که او به چشم خود دیده بود که برای جنگ مایه گذاشته‌ بودند. پس پژوهشی‌ را شروع می‌کند که بعدها در کتاب «زنان ایرانی و جنسیت در جنگ ایران و عراق» منتشر شد. کتابی که هنوز به فارسی چاپ نشده، اما در نگارش آن از منابع فارسی بسیاری استفاده شده. یکی از این منابع‌ کتاب «دا» است از زهرا حسینی.

(موسیقی)

(صدای جنگ از گزارش اسنو)

هدف صدام حسین از حمله به ایران چندان مسئله‌ پنهانی نبود.

(صدای گزارش اسنو)

در همان نخستین‌ روزهای جنگ که عراقی‌ها توانسته‌ بودند تا خرمشهر بروند، گزارش‌گر بریتانیایی می‌گوید اگر عراقی‌ها آبادان را هم تصرف کنند می‌توانند تسلط‌‌شان بر اروند را تثبیت کنند و تازه آن وقت است که ممکن است گفت‌وگو درباره‌ آتش‌بس را بپذیرند.

(موسیقی)

متئو فرزانه: خانم حسینیِ مبارز، یا رزمنده، جوان شانزده ساله‌ای بود که توی خرمشهر زندگی می‌کردند و از خانواده فقیری بودند. اصالتا کُرد، ایلامی حالا باید بگویم. و مثل این‌که پدر ایشان آقای حسین حسینی می‌رود بصره، سال‌های قبل برای کار. و یک سری از بچه‌ها آن‌جا به دنیا می‌آیند.

از لابه‌لای متون

مادرم، که ما به لهجه‌ی کردی او را «دا» صدا می‌کردیم، از نوجوانی در بصره زندگی کرده و با آداب و رسوم آن‌جا خو گرفته بود. چنان عربی را روان تکلم می‌کرد که کسی باور نمی‌کرد او کُرد است. حتی پوشش‌اش هم مثل زنانِ عرب بود. شِلِه‌ی عربی مثل روسری دور سرش می‌پیچید و عبا به سر می‌کرد.

خط

شِلِه، پارچه‌ای نخی به رنگ سرخ است. درباره اینکه کُردی در این متن «لهجه» خوانده شده و نه زبان از حسین سامعی، زبان‌شناس، سوال کردم و ایشان دو نکته گفتند اول اینکه کُردی، زبان است و نه لهجه. دوم هم اینکه پیش‌تر همه گونه‌های زبانی غیررسمی را، در مقابل گونه رسمی، فارغ از این‌که مستقلا زبان باشند یا نه، «لهجه» می‌گفتند، ولی امروز این گفتمان تغییر کرده.

برگردیم به کتاب.

از لابه‌لای متون

بیشتر مردهای همسایه‌یِ ما یا مثل پدرم توی بازار گونی‌فروش‌ها کار می‌کردند یا کارگر بندر بودند. همگی سطح زندگی نسبتا پایینی داشتند. ما دو تا از اتاق‌های نزدیک در ورودی خانه را اجاره داده بودیم و خودمان در اتاق بزرگی که در انتهای حیاط قرار داشت، می‌نشستیم.

خط

پدرش که فعالیت سیاسی داشت‌، در عراق به زندان هم افتاد. اوضاع آن‌چنان برای‌شان سخت شد که خانواده به خرمشهر نقل مکان کردند.

از لابه‌لای متون

دایی کلی مهمان دعوت کرده و تدارک دیده بود. خانه‌اش خیلی برایمان تازگی داشت. اصلا شبیه خانه‌های بصره نبود. مثلا کف حیاطشان موزاییک بود، در حالی که کف حیاط‌های بصره خاکی بود. بیشتر مهمان‌ها فارسی صحبت می‌کردند و ما، که فقط عربی و کُردی بلد بودیم، از حرف‌هایشان چیزی نمی‌فهمیدیم. زبان فارسی به نظرمان عجیب و غریب می‌آمد.

خط

آن زمان پنج - شش ساله بود. او و خواهر و برادرهایش کم‌کم فارسی یاد می‌گیرند و خرمشهر برای‌شان خانه می‌شود. پدرشان در ایران هم به اتهام‌های سیاسی و امنیتی مدتی زندانی می‌شود و بعد از آزادی‌، رفتگر شهرداری می‌شود.

از لابه‌لای متون

آن زمان توی مدرسه تغذیه‌ی رایگان می‌دادند…

(صدای ورق خوردن کاغذ)

مسئولان مدرسه اصرار داشتند دانش‌آموزان همان‌جا تغذیه‌شان را بخورند. اما اکثر بچه‌ها سهمیه‌هایشان را به خانه می‌بردند. من هم مثل بقیه دلم نمی‌آمد تنها بخورم. علی و محسن هم همین‌طور بودند. تغذیه‌هامان را می‌آوردیم خانه و با دا و بچه‌ها می‌خوردیم. حتی برای بابا هم نگه می‌داشتیم. اما او چشم‌هایش پر از اشک می‌شد و می‌گفت: «خودتون بخورید. من نمی‌خوام. سر کارم - توی شهرداری - از این چیزا زیاد می‌خورم.» در صورتی که ما می‌دانستیم محال است بابا بدون ما چیزی بخورد.

خط

(موسیقی)

در سال‌های ۵۶ - ۵۷ که فضای انقلابی فراگیر است‌، خانواده آنها هم انقلابی می‌شود اما پدر به دخترهایش اجازه حضور در تظاهرات نمی‌داد، از ترس این‌که به دست ساواک بیفتند.

از لابه‌لای متون

دو سالی می‌شد که من دیگر به مدرسه نمی‌رفتم. با اینکه درسم خوب بود ولی مختلط بودن پسرها و دخترها در یک مدرسه باعث شد با خواست بابا و کلی گریه و زاری ترک تحصیل کنم.

خط

بعد از انقلاب سال ۵۷ و روی کار آمدن جمهوری اسلامی وضع زندگی آنها عوض شد. دیگر لازم نبود با ترس از بازداشت و دستگیری زندگی کنند. برادرش در آن روزها وارد سپاه شد. بعد، جنگ در ۱۳۵۹ ناغافل و از هیچ‌کجا پدیدار می‌شود.

از لابه‌لای متون

صبح اول مهر، بعد از اینکه نمازم را خواندم، سفره‌ی صبحانه را چیدم و بچه‌ها را از خواب بیدار کردم. دلم می‌خواست خودم سعید و حسن را به مدرسه برسانم. انگار روز اول مدرسه رفتن خودم بود. کلی ذوق و شوق داشتم.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

خیابان‌ها به نظرم خیلی خلوت بود و هیچ بچه‌ای دیده نمی‌شد. به مدرسه که رسیدیم در بسته بود. تا خواستم در بزنم یکی از همسایه‌ها را دیدم. سلام کردم و پرسیدم: «چرا درِ مدرسه بسته است؟»

گفت: «مگه نمی‌دونی دیشب عراق شهر رو بمبارون کرده؟»

خط

(موسیقی)

متئو فرزانه: به عنوان یک دختر شانزده ساله، ایشان کشانده می‌شود توی جنگ. و او هم می‌گوید، می‌گوید من برای خاطر شهرم این کار را کردم. خرمشهر! مگه کسی می‌تواند حمله کند به خرمشهر من؟ و یک حس میهن‌دوستی خاصی دارد، ولی خب همه این افکار خانم حسینی پیچیده شده با اعتقاد خیلی قوی‌اش به ائمه، مخصوصا حضرت زینب…

به قول معروف آخر آخرش حس میهن‌پرستی فوق‌العاده زیاد، که ایشان را وادار می‌کند به این که کارهایی بکند که یک دختر شانزده ساله هیچ‌وقت نمی‌کرد.

زهرا حسینی روایت می‌کند که در همان روز اول برای این‌که ببیند چه خبر شده به بیمارستان می‌رود.

متئو فرزانه: ساده‌ترین فرم داوطلب شدن در هر جنگی خون‌دادن است. همه نوع خونی می‌خواهند دیگر. درست است؟ ایشان می‌رود آن‌جا و ان‌قدر جوان بوده می‌گویند نه! ما از بچه‌ها خون نمی‌گیریم.

بعد می‌شنود که در «جنت‌آباد»، قبرستان خرمشهر، به کمک احتیاج دارند؛ بیش از هرچیز برای شست‌وشوی پیکرهای زنانی که کشته ‌شده‌اند و کفن‌ کردن آنها.

اگراحتمال می‌دهید که شنیدن توصیف‌های این بخش برای‌تان ناخوشایند باشد، توصیه می‌کنم چند ثانیه‌ای صدای این پادکست را قطع کنید. یا یک کم بروید از جلوتر گوش کنید.

آماده‌اید؟

از لابه‌لای متون

چیزی که دلم را می‌سوزاند جنازه زن‌هایی بود که از جفت دیوار تا وسط‌های اتاق کنار هم خوابانده بودند. همان اول که آنها را دیدم، ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. سرهایشان به طرف من بود و پاهایشان به سمت درِ چوبیِ بین اتاق‌ها؛ بعضی با چشمان و دهان نیمه‌باز و بعضی با دهانی پر از خون. صورت و موهای آشفته‌شان خونی بود. همگی‌شان جوان بودند.

دست و پای بعضی از آنها لهیده و از بدن‌هایشان آویزان بود. بعضی که اصلا دست و پا نداشتند. دست یکی از جنازه‌ها، که از بازو قطع و گوشتش ریش‌ریش شده بود، دلم را خیلی سوزاند.

خط

توصیف‌هایی‌ از این دست و حتی دردناک‌تر در کتاب آمده‌ که در شیرازه آن‌ها را پخش نمی‌کنم.

متئو فرزانه: خب شما تصور کن دختر شانزده ساله، صدای جنگ بالای سرت، پشت سرت، مرگ جلویت، و دشمن آن‌ور است. یعنی دو قدم آن‌ورترند. خب این خیلی به نظر من شوک می‌کند آدم را. ولی خب هی دلیل می‌آورد برای کارش و آن دلیلش هم این بود که من به یاد حضرت زینب می‌افتم مثلا. این‌طوری برای خودش منطقی فکر می‌کند که من باید این کار را بکنم.

زهرا حسینی در آن روزها در نقش‌های مختلفی کوشش کرد به مقاومت خرمشهر کمک کند. از فعالیت در غسال‌خانه گرفته تا کمک‌‌ به پزشکان و بهیاران‌، از آماده کردن غذا برای رزمنده‌ها و رساندن به دست آن‌ها تا حتی دفن پدرش - که به گلوله‌ی عراقی‌ها کشته شده بود.

از لابه‌لای متون

یک لحظه احساس کردم بهتر است خودم پیکر بابا را توی قبر بگذارم.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

دا که مرا داخل قبر دید، جیغ و گریه‌ و زاری‌اش بیشتر شد.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

به کُردی و به عربی می‌گفت و بی‌اختیار بلند می‌شد و دوباره روی پیکر بابا می‌افتاد. احساس می‌کردم وقتی به عربی می‌گوید و می‌خواند، راحت‌تر عقده‌گشایی می‌کند.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

بعد گفتم: «بابام رو بدید.»

یکی از غسال‌ها آمد توی قبر. مردها جلو آمدند. پیکر بابا را برداشتند. دا جیغ کشید. بچه‌ها، وحشت‌زده‌تر از قبل، به دا چسبیدند و صدایشان بلندتر شد.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

من سر بابا را گرفتم. روی سینه‌ام فشردم و بوسیدمش. اما دیگر نتوانستم تحمل کنم. جان از تمام بدنم رفت.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

تمام نیرویم را جمع کردم و به زحمت گفتم: «دیگه نمی‌تونم. یکی کمکم کنه.»

یکی از مردها توی قبر سرید و پیکر را از وسط گرفت و گفت: «کمک کنید.»

زینب خانم و لیلا زیر بغلم را گرفتند. نمی‌توانستم خودم را بیرون بکشم. مرا بالا کشیدند.

خط

در آن وقت‌ یاد آهنگ معروف «دایه دایه» افتاده بوده که پدرش زمزمه می‌کرد و نوشته به‌خصوص این خط را در ذهن خودش بازخوانی می‌کرده. جایی که شاعر به دخترانش وصیت می‌کند که با دشمنان او ازدواج نکنند.

(پایان موسیقی)

متئو فرزانه: یک چیزهایی که توی همه کتاب‌ها هست، توی کتاب دا هم هست راجع به جنگ؛ خانم‌هایی که توصیف می‌کنند، کارهایی که توی جنگ کرده‌اند. یک چیز خیلی عجیب که اتفاق می‌افتد، مردها هم دوست داشته‌اند آن‌ها آن‌جا باشند و هم بدشان می‌آمده که آن‌جا باشند.

یعنی تکلیف اینها روشن نبود که حالا من امروز چادرم را سرم می‌کنم می‌روم مثلا توی مسجد جامع خرمشهر می‌خواهم کمک بکنم، آیا یکی می‌خواهد بهم فحاشی بکند؟ برای این‌که کرده‌اند. زهرا حسینی صحبت می‌کند راجع بهش. مثلا کوچکش می‌کردند. اووو آمده‌ای دست و پای ما را گرفتی حالا ما تو را باید جمع کنیم. اینطوری.

(موسیقی با صدای تیر و تفنگ)

از لابه‌لای متون

صدای انفجار، شلیک و فریادها آنقدر زیاد بود که پشتم می‌لرزید. از اینکه توی این وضعیت بودم کمی ترسیدم.

خط

این‌جا جایی است که دارد خاطره حضور در خط مقدم جبهه را در همان روزهای نخستین‌ جنگ بازگو می‌کند.

از لابه‌لای متون

شنیدم یک نفر می‌گوید: «خواهر، برای چی شما اومدی تو خط؟»

گفتم: «خودت برای چی اومدی؟»

گفت:‌ «خب اومدم بجنگم.»

گفتم: «خب منم اومدم به شماها غذا برسونم.»

گفت: «خب کسای دیگه‌ای هستن. اونا بیان.»

گفتم: «چه فرقی می‌کنه؟ اونا هم مثل ما.»

گفت:‌ «منظورم اینه که برادرا بیان. تا وقتی اونا هستن، خواهرا نباید بیان اینجاها.»

گفتم: «چرا؟ مگه خون ما رنگین‌تره یا جونمون عزیزتره؟»

خط

نمونه دیگری از نگاه مردان به حضور زنانی مثل زهرا حسینی در منطقه‌ی جنگی، جایی است که یک روحانی سعی می‌کند او و دوستانش را متقاعد کند که دیگر باید از خرمشهر خارج شوند. این شیخ که پیش‌تر موافق حضور زنان بود، با وخیم شدن اوضاع نظرش برگشت‌ و به زن‌ها گفت‌ که «مصلحت» نیست بمانند.

از لابه‌لای متون

گفتم: «این چه مصلحتیه؟ هنوز که اوضاع اونقدر بحرانی نشده. ما که توی محاصره نیفتادیم. می‌دونیم شما نگرانید دشمن ما رو محاصره کنه و به اسارت ببره. اما ما قول می‌دیم که اسیر نشیم.»

(صدای ورق خوردن کاغذ)

«حاج‌آقا حضور ما اینجا لازمه. مگه تو صدر اسلام، در جنگای رسول‌الله خانوما نبودن؟»

گفت: «چرا ولی اون موقع فرق می‌کرد. الان دشمن ناجوونمردانه عمل می‌کنه.»

(صدای ورق خوردن کاغذ)

گفتم: «حاج‌آقا دشمن کی جوونمردونه عمل کرده که حالا این بار دومش باشه.

خط

گفت‌وگو‌شان ادامه پیدا می‌کند تا آن‌که راوی می‌گوید زن‌ها می‌خواهند تا زمانی که می‌توانند کاری برای شهر کنند در خرمشهر باقی بمانند و قول می‌دهد که وقتی کاری نباشد بروند.

از لابه‌لای متون

شیخ‌شریف گفت: «حالا که این طوره، شما با مسئولیت خودتون می‌مونید.»

همه گفتیم: «مگه تا حالا کسی مسئولیت ما رو به عهده داشت؟»

خط

این‌جا دیگر شیخ کوتاه می‌آید و انگار می‌پذیرد که این زن‌ها احتیاج به مراقبت‌های ویژه مردها ندارند و خودشان می‌توانند از خودشان محافظت کنند و برای خودشان تصمیم بگیرند.

این زنها در دو جبهه می‌جنگیدند، یکی با دشمن بیرونی و یکی با نظام مردسالاری، که برای تسلط بر زنان آن‌ها را موجوداتی می‌دید نیازمند نگهداری و مراقبت مردان. نکند زخمی شده جانشان را از دست دهند، نکند به اسیری بروند و با آن‌ها بدرفتاری شود. از نظر مردها جنگ کاری یک‌سر مردانه بود و کمک گرفتن از زن‌ها برای امور جنگ، به غرور و غیرت‌شان زخم می‌زد.

متئو فرزانه: دقیقا، درست می‌گویید. کسانی مثل زهرا حسینی یک فرصتی برایشان پیش آمد که ناخواسته بود. معصومه رامهرمزی می‌گوید ما نرفتیم به جنگ، جنگ آمد سراغ ما.

فاجعه‌ جنگ به زنانی چون‌ زهرا حسینی که در فرهنگ مردسالار سنتی زندگی می‌کردند، فرصتی برای حضور در جامعه داد. شنیدیم که پدرش در پیش از انقلاب به دلیل مختلط بودن مدرسه‌ها به او اجازه ادامه تحصیل نداده بود.

متئو فرزانه: اتفاقی که می‌افتد، کسانی که این فاجعه را یک فرصت می‌دانند دقیقا همان‌هایی هستند که شاید ‌‌‌به دلایل نگرش دولت شاهنشاهی به اینکه تجدد یعنی چه، مدرن بودن یعنی چه، یعنی باید بی‌حجابی باشد تا شما بتوانی متجدد باشی… خیلی کیس زیاد داریم که این‌ها همه می‌گویند بابا ما دوست داریم متجدد باشیم ولی چه کار به حجاب ما دارید؟ برای همین در این فاجعه یک فرصت به وجود می‌آید برای این خانم‌ها که دیگر کسی نمی‌تواند دست و پای‌شان را ببندد و توی خانه نگه‌شان دارد.

(موسیقی)

جنبش «زن، زندگی، آزادی» که پس از کشته شدن «مهسا (ژینا) امینی» در بازداشت پلیس ایران شروع شد، آغازی بود بر اعتراض‌های گسترده و آشکار به حجاب اجباری زنان در ایران. آقای فرزانه بین این زنانِ معترض و آن زنانِ مبارز در دوره‌ی جنگ شباهتی می‌بیند.

متئو فرزانه: توی این یکی دو سال اخیر خب اتفاقاتی که توی ایران افتاد، خیلی سخنرانی شد و صحبت شد و نوشتند و کتاب درآمد و … که آقا این زنان دلیر ایرانی برای اولین بار رفته‌اند توی صحنه و در برابر ظلم ایستاده‌اند.

خب نه. من می‌گویم شاید اینها این کار را کرده‌اند ولی زهرا حسینی هم همین کار را کرد؛ فاطمه جوشی هم همین کار را کرد؛ خدیجه میرشکار هم این کار را کرد؛ معصومه آبادی هم کرد؛ و و و ‌‌و… که همه کاری هم کردند که بجنگند و در برابر زور، در برابر ظلمی که به‌شان شده بود، این‌ها جنگیدند.

(موسیقی)

متئو فرزانه: در برابر زور یا ظلم وایسادن توی تاریخ ایران ما زیاد داشتیم. حالا این جنگ یکی از آن چیزهاست. اگر ما بخواهیم تاریخ ایران را به طور کل درک خوبی ازش داشته باشیم، نمی‌توانیم دست‌چین بکنیم. و این اتفاق هم دارد می‌افتد توی مطالعات ایران‌شناسی در خارج از ایران، ما دست‌چین می‌کنیم. چیزی را که خودمان دوست داریم. و غرض و عصبانیت و این‌ها خیلی دارد اذیت می‌کند و دارد صدمه می‌زند به مطالعات.

(موسیقی)

«دا»، کتاب خاطرات «سیده زهرا حسینی» است که اولین بار در ۱۳۸۷ چاپ شده. کتاب را «سیده اعظم حسینی» بر پایه‌ گفت‌وگوهایی‌ که با زهرا حسینی انجام داده نوشته. این دو خانم حسینی با هم ارتباط فامیلی ندارند؛ مثل من و مهمان‌مان آقای فرزانه.

درباره توانایی‌های نویسندگی «اعظم حسینی» مطالب زیادی نوشته شده. گروهی معتقدند که موفقیت و تاثیرگذاری این کتاب از هنر نویسندگی اوست. مثلا «علی صفایی» و «اسماعیل اشهب» در مقاله‌ای به نام «کتاب دا، خاطره یا رمان؟»، به تفصیل نوشته‌اند که چرا به گمان آنها «دا» کتاب خاطره به شمار می‌آید و البته‌ گفته‌اند که نویسنده با به کارگیری «شگرد‌های داستان‌نویسی» توانسته مخاطب را با خود همراه نگه دارد. یک امای کوچک هم آورده‌اند.

رد شدن از پست Instagram
اجازه نشان دادن محتوای Instagram را می دهید؟

این مطلب شامل محتوایی از Instagram است. قبل از بارگیری این محتوا از شما اجازه می گیریم، زیرا ممکن است این سایت ها از کوکی ها و یا سایر انواع فن آوری استفاده کنند. می توانید سیاست Instagram را درباره کوکی ها و سیاست مربوط به حفظ حریم خصوصی را پیش از موافقت بخوانید. برای دیدن این محتوا روی "موافقت و ادامه"‌کلیک کنید.

موافقت و ادامه
توضیح: بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست.

پایان پست Instagram

محتوا در دسترس نیست

در Instagram بیشتر ببینیدبی بی سی. بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست.
از لابه‌لای متون

اگرچه این کار موجب جذابیت هرچه بیشتر خاطرات شده است؛ اما از طرفی نیز باعث شده است که «دا» در بخش‌هایی، با نوع ادبی رمان، خَلطْ پیدا کند و در مواقعی سندیت روایت در سایه قرار بگیرد.

خط

برخی هم به کل «دا» را رمان به حساب آورده و از آن دید بررسی‌اش کرده‌اند.

متئو فرزانه: اولین ایرادی که می‌شود گرفت، کتاب اصلا منظم نیست. یعنی شما می‌خوانی نمی‌دانی چه روزی است، کی است، کجاست - خیلی وقت‌ها - که این خیلی مهم است.

برای مثال، در جایی از کتاب ماجرای تصرف گمرک خرمشهر روایت می‌شود که راوی هم در آن وانفسا حضور دارد.

از لابه‌لای متون

همین که خواستم قنداق اسلحه را جدا کنم، صدای انفجاری شنیدم و همزمان به طرف جلو پرت شدم و با صورت به زمین افتادم.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

سعی کردم از جایم بلند شوم، نتوانستم. کمر و پاهایم خیلی سنگین شده بودند. فکر کردم حتما دیوار بتونی رویم ریخته، اما حتی نمی‌توانستم به عقب برگردم و ببینم چه اتفاقی افتاده. هیچ حسی توی کمر و پاهایم نبود.

(صدای ورق خوردن کاغذ)

دکتر نگاه کرد و گفت: «خواهر حسینی، شما هم مجروح شدید! کمرتون غرق خون شده.»

خط

متئو فرزانه: خب، ما نمی‌دانیم دقیقا تاریخ کی است، چیست. حالا مهمی این‌که ما باید بدانیم تاریخ‌ها را برای این [است] که باید بتوانیم تطبیق بدهیم با کسان دیگری که راجع به این صحبت کرده‌اند. برای این‌که ما می‌خواهیم بدانیم آیا خانم حسینی واقعا آن‌جا بوده یا نه. آیا دارد غلو می‌کند؟ من شکی ندارم به قهرمان بودن ایشان یا فداکاری ایشان یا دلاوری‌اش، اصلا شک ندارم، ولی به عنوان یک مورخ خیلی سخت است بتوانم داستان ایشان را یک طوری توی این پازل بگذارم که خیلی قشنگ همه بتوانند بهش نگاه بکنند یا درکش بکنند.

گروهی از خوانندگان «دا» می‌گویند در این کتاب غلو زیاد است و هم نویسنده و هم شخص خاطره‌گو، خانم‌ها حسینی و حسینی، بزرگ‌نمایی‌ها کرده‌اند. مثلا تصویر ارتشی‌ها و به خصوص تکاوران نیروی دریایی، که آنها هم در دفاع از خرمشهر نقش داشتند کوچک شمرده شده و به جایش‌ نقش نیروهای مردمی و به‌خصوص سپاه و فرماندهانش بسیار بزرگ شده‌. مثلا در کتاب می‌خوانیم که او تلاش می‌کرده به اتاق جنگ وارد شود و با فرماندهان صحبت کند. چندتایی از تکاوران به آن‌ها اجازه ورود نداده، یکی از آنها طعنه‌ای به آیت‌الله خمینی، رهبر وقت جمهوری اسلامی، می‌زند و دیگری به خانم حسینی می‌گوید ترسو.

از لابه‌لای متون

گفتم: «ترسو خودتی و اون دوستات که تا عرصه بهتون تنگ شد گذاشتید رفتید. هرکدومتون یه گوشه امن پیدا کردید و خودتون رو قایم کردی. من از هیچی نمی‌ترسم. بزرگ‌ترین خائن به این کشور به این مردم بنی‌صدره.»

گفت: «خفه‌شو. حرف دهنت رو بفهم.»

گفتم: «خودت خفه‌شو که به امام خمینی توهین کردی. اون هرکسی باشه و هرجا باشه خائن به مملکت نیست. همین خمینی باعث شد شماها آدم بشید، وگرنه الان داشتید به اسم ژاندارم منطقه بودن نوکری آمریکا رو می‌کردید!»

خط

بعد از انقلاب، بسیاری از فرماندهان ارتش محاکمه شدند. گروهی اعدام شدند، گروهی زندانی و عده‌ای هم از کار برکنار شدند. سپاه‌ پاسداران را گروهی از انقلابیون مذهبی تشکیل دادند. بعد از شروع جنگ که کشور به دفاع احتیاج داشت نیروهای سپاه و بسیج از یک سو و ارتش از سوی دیگر با عراقی‌ها می‌جنگیدند. بین نیروهای حامی ارتش که در اقلیت بودند و نیز اکثریت حکومت که هواخواه سپاه بودند، اختلاف‌ نظر درباره شیوه‌های جنگیدن و مدیریت جنگ وجود داشت.. در کتاب «دا» تکه‌های دیگری هم پیدا می‌شود که می‌توان در آن لحن همدلانه‌ی نویسنده با سپاه و بیان کنایی در مقابل ارتشی‌ها را خواند.

«محمدرضا جوادی یگانه»، «سید محمدعلی صحفی» و «طاهره خیرخواه» در مقاله‌ی «خوانش تدریجی کتاب دا» نظر‌های پنج نفر از خوانندگان کتاب را پیش و پس از مطالعه طبقه‌بندی و منتشر کرده‌اند، از جمله حاشیه‌نویسی‌های‌شان را بر متن کتاب. آنها از خوانند‌ه‌ها خواسته بودند تا نظرات‌شان را در هنگام‌ خواندن کتاب در حاشیه‌ آن‌ بنویسند تا پژوهشگران بدانند آنها در لحظه مطالعه چه نظری درباره متن‌ داشته‌اند.

دو نفر از این پنج نفر کسانی بودند که به قول نویسندگان مقاله، نگاه سیاسی‌شان با کتاب «ناهمسو» است. مثلا یکی از «ناهمسو»ها نوشته: «خیلی جالبه کتاب با همه توانش سعی می‌کنه ارتش رو ضعیف و خائن و سپاه رو قوی و وفادار نشون بده». نمونه دیگر این نظرهای ناهمسو در حاشیه‌ی بخشی از کتاب نوشته شده که از «محمد جهان‌آرا» از فرماندهان سپاه صحبت به میان آمده: «چون جهان‌آرا امروز انسان موجهی است. پس چهره‌اش آن زمان به دل خانم نشست. اگر بنی‌صدر هم امروز موجه بود آن زمان هم حتما چهره‌اش به دل خانم می‌نشست.» این نمونه‌ها به نظر می‌رسد که نویسنده را به «اکنون‌زدگی» متهم می‌کنند. یعنی اینکه با نگاه امروزی به تاریخ نگاه کردن.

(موسیقی)

متئو فرزانه که خودش به شیوه نگارش کتاب و درهم بودن وقایع آن منتقد است، اتفاقا با بخش‌هایی که شاید غلوآمیز باشند یا در آن جانبداری به چشم بخورد مشکل ندارد. و می‌گوید اینها ابزار کار تاریخ‌نگاران هستند.

متئو فرزانه: ببینید توی تاریخ‌نگاری ما می‌گوییم یک Fact هست که می‌شود همان اتفاق واقعی که افتاده. مثلا من امروز ساعت پنج صبح پاشدم. این Fact است. ولی من می‌توانم بیایم بگویم که مثلا یک شبح توی اتاق دیدم، فکر کردم مثلا روح فلانی است. برای اینکه دیشب فکرش را می‌کردم خوابیدم. شاید سام فرزانه نتواند سنجش اعتبار بکند به آن چیزی که من دارم می‌گویم. برای اینکه آن حقیقت من است. چیزی که من دارم می‌بینم.

تاریخ‌نگاران وقتی به این حقایق شخصی می‌رسند، آن را دستمایه‌ قرار می‌دهند که بگویند آدم‌ها چطور درباره یک اتفاق تاریخی فکر می‌کردند یا در آن زمان چه تصوری از واقعیت داشتند.

(موسیقی)

کتاب «دا» یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌ها در تاریخ ایران است. براساس وبسایت ناشر تعداد چاپ‌هایش تا کنون ۱۶۱ تا است و در هر نوبت هم در شمارگان بسیار زیاد چاپ شده. خیلی‌ها معتقدند که دلیل پرفروشی این کتاب حمایت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران است. در وبسایت آقای خامنه‌ای تعریف او از «دا» آمده‌: «حقاً و انصافاً کتاب، بسیار خوب و قابل طرح در سطح جهانی است». بعد هم گفته با این‌که تا حالا «چند صد هزار» چاپ شده اما اگر درست کتاب شناخته شود، «میلیون‌ها نسخه از این کتاب فروش خواهد رفت».

بعضی هم می‌گویند حمایت‌های دولتی از این کتاب که شامل خرید برای کتاب‌خانه‌های عمومی و پخش نسخه‌های رادیو و تلویزیونی آن است، به انتشار و شناخته‌شدن گسترده آن یاری رسانده.

درباره «دا» مطلب زیاد نوشته شده، هرچند بیشتر این مطالب در نشریات نزدیک به ایدئولوژی حکومت چاپ شده‌اند. این کتاب هم جایزه‌ بخش تاریخ از «کتاب سال جمهوری اسلامی» را گرفته و هم در بخش «مستندنگاری» جایزه ادبی «جلال آل‌احمد» را به آن داده‌اند. اما مطرح شدن کتاب «دا» در جامعه ایران فقط و فقط هم به دلیل چاپ‌های متعدد، جوایز و تعریف و نقدهای این و آن نبوده. از «دا» نمایش رادیویی و روایت تلویزیونی هم ساخته شده.

بایگانی صوتی

صدای فریبا کوثری: هیچ ماشینی نبود سوار شوم. از فلکه اردیبهشت هرچه به فلکه فرمانداری نزدیک می‌شدم، تردد ماشین‌ها و آمبولانس‌هایی که به سرعت به سمت بیمارستان می‌رفتند بیشتر می‌شد…

خط

این صدای روایت تلویزیونی کتاب «دا» است که در ۱۲۰ قسمت تولید شده. کتاب را زنان بازیگر سینما و تلویزیون روایت کرده‌اند. این یکی که می‌شنوید با صدای فریبا کوثری است. هر قسمت هم با تصویرسازی، طراحی صدا و موسیقی رنگ‌آمیزی شده.

بایگانی صوتی

صدای فریبا کوثری: بیشتر مجروح‌ها بدون هیچ زیراندازی روی زمین بودند. بالای سر بعضی‌هاشان همراهی بود که سرم را بالا نگه داشته بود. از سکوتی که تا قبل از این در بخش حاکم بود و به آدم آرامش می‌داد خبری نبود…

خط

زهرا حسینی در آنجا زنی را می‌بیند که سرش مجروح شده بود و مسکن هم کمکی به کاهش دردش نکرده بود.

بایگانی صوتی

صدای فریبا کوثری: سرم را که برگرداندم پرستاری را دیدم که چند سِرُم در دست دارد و از یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید.

خط

از پرستار می‌خواهد که به آن زن کمک کند.

بایگانی صوتی

صدای فریبا کوثری: گفت: «چی‌کار کنم؟ از صبح تا حالا…» مکث کرد و دوباره گفت: «از دیشب تا حالا پدر همه‌مون دراومده. ما هم داریم از پا درد و سردرد می‌میریم. نیروهامون کم‌ان. اینا هم که یکی - دوتا نیستن. باید تحمل کنه.»

خط

از اینجا به بعد در کتاب چیزهایی آمده که در روایت تلویزیونی نیست. پس به سراغ کتاب برویم.

از لابه‌لای متون

همان‌طور که دور می‌شد نگاهم رویش ماند. به نظرم بیست و هفت - هشت ساله می‌آمد. موهای دم‌اسبی‌اش باز شده بود و وضعش را آشفته‌تر نشان می‌داد. لباسش، که غرق در خون و بتادین بود، هیچ، جورابش هم از پشت در رفته و تا بالای ساقش کشیده شده بود. به خاطر این همه خستگی و آشفتگی دلم برایش سوخت.

خط

در آن زمان هنوز پوشش موی سر زنان، در ایران اجباری نشده بود و این پرستار هم موهایش بیرون بوده. جالب این‌جاست که راوی با این شخص همدردی کرده و لحنش قدرشناسانه است.

این تکه که به بی‌حجابی پرستار اشاره دارد در روایت تلویزیونی نیامده. البته باید بگوییم که روایت تلویزیونی خلاصه شده است.متن بیش از هفتصد صفحه است و اجرای تمامی آن قاعدتا نه ممکن است و نه مطلوب.

اما در تصویرسازی‌های این بخش از کتاب هم نسخه تلویزیونی به متن وفادار نیست و خانم پرستار با مقنعه‌ی مشکی تصویر شده است. در نسخه رادیویی که به شکل نمایش تنظیم شده هم اشاره‌ای به پوشش این زن نشده. اهمیت جمله‌هایی از این دست که نگاهی برابر با مخالفان ایدئولوژیک نویسنده دارد در آن است که انگار نویسنده و صاحبِ خاطرات، سعی کرده‌اند نشان دهند جنگ نه منحصرا هواداران جمهوری اسلامی را هدف قرار داده و نه فقط همین گروه از شهرها و آدم‌ها حمایت کردند.

(موسیقی)

متئو فرزانه: کتاب دا در کل داستان جنگ را می‌آورد توی حیاط همه. یعنی جنگ نمرده در واقع، و یک‌جورهایی داستان جنگ را دارد می‌گوید. یک‌جورهایی که هیچ‌کس دیگر نگفته بود به این هولناکی. و دلاوری‌های زنانه؛ یعنی ایشان راجع به خودش صحبت نمی‌کند - زهرا حسینی. راجع به دلاوری‌های خیلی دیگر کسانی که کشته شدند، مجروح شدند، خانم‌هایی که اصلا صحبت‌شان هم نیست، یک دانه کوچه هم به اسم‌شان نکردند.

این کتاب، به گفته مهمان ما، زنان بیشتری را به صرافت می‌اندازد تا خاطرات‌شان از جنگ را بنویسند و منتشر کنند و در این امر دو نعمت موجود:

متئو فرزانه: یعنی اگر شما دوست داشته باشید راجع به تاریخ زنان و جنسیت توی ایران بدانید، این هم یک ژانر است به قول معروف. یک سبک است که باید بخوانید.

اهمیت دیگر در جنبه کلی آشنایی با تاریخ ایران است.

متئو فرزانه: کتاب را به نظر من همه باید بخوانند؛ کتاب‌های جنگی را، کلا خاطرات جنگ را. اصلا کاری من به ناشرش ندارم که بوده و چه بوده و چرا اینه‌اش را من اصلا کاری ندارم. به نظر من کسانی که دوست دارند تاریخ ایران را، جنبه‌های دیگرش را هم باید بدانند. همان‌طوری که هخامنشی و ساسانیان و نمی‌دانم تخت جمشید همه مهم هستند و باید هم این‌طور باشد… آن یک قسمت از تاریخ ماست. تاریخ جنگ هم خب، یک قسمت از تاریخ ماست.

(موسیقی)

سام فرزانه: آیا به نظر شما دا کتابی هست که توی قرن پانزدهم شمسی که الان واردش شده‌ایم خوانده شود، توی کتابخانه‌ها باشد؟

متئو فرزانه: من دوست دارم این کتاب مهمی باشد برای این قرن ولی به دلیل اتفاقاتی که توی ایران افتاده و جوی که هست شاید نه، این اتفاق نیفتد. ولی به عنوان یک ملت، اگر بخواهیم به آن بلوغ برسیم که تاریخ را بتوانیم بیشتر درک بکنیم، آره این کتاب ماندنی خواهد بود. ولی الان چشمم آب نمی‌خورد برای اینکه خیلی موقعیت - خیلی خیلی - فرق می‌کند الان. توی مرحله خاصی هستیم الان.

مرحله خاصی که بسیاری جنگ هشت ساله با عراق را با همه سختی‌ها و دلاوری‌هایش متعلق به حکومت می‌دانند و هر طور که باشد دوست دارند خودشان را از آن جدا کنند و حتی تاریخش را هم نخوانند.

(موسیقی پایانی)

ممنون از این‌که شنونده این شیرازه بودید. و شرمنده از این‌که با تاخیر خدمت شما برگشتم. از همه کسانی که در این مدت نامه نوشتند و جویای حال شیرازه شدند هم ممنونم. این یکی از دو اپیزود باقی‌مانده از سری کتابخانه قرن است که شنیدید. چشم به راه خواندن نظرات و صحبت‌های شما هستم. آدرس ما: shirazeh@bbc.co.uk

با سپاس از متئو فرزانه، استاد تاریخ در دانشگاه «نورت‌ایسترن» و مریم زهدی، همکارم، که همیشه کمک حال ماست. این شیرازه با تلاش و هنرمندی این دوستان ساخته شده:

‌بهراد توکلی، نوازنده سه‌تار و بهروز شادفر، سازنده موسیقی پایانی؛

مهسا خلیفه در اجرای برنامه کمک کرد.

آیدین صالحی، سردبیر شیرازه است و من، سام فرزانه، تهیه‌کننده و راوی این پادکست هستم که امیدوارم نه خودتان روی جنگ ببینید و نه شهرتان سایه‌اش را.

قسمت‌های پیشین شیرازه